با تو بودن زندگی را برايم به ارمغان آورد
همه ی داشته هايم را از وجود سبز و مهربان تو در کنارم دارم
آنچه هستم را تو برايم به ارمغان آوردی
به با تو بودنی که برايم رويا بود جان بخشيدی
رویای با تو بودن را برایم به حقیقت با تو بودن بدل ساختیتو همه چيز داری
هر آنچه که بايد باشد را تو يکجا در خود جمع کرده اي
نميدانم چگونه شرح دهم احساس لذتم را از بودن با تو
با تو، تویی که هستی، تویی که بهترين بودی و هستی
تويی که زندگي مرا آغاز و پايانی
تويی که بودت بود من است و نبودت نبود من
فرشته زيبا و مهربان من
يقين دار که ما تنها چند قدم کوچک ديگر از کنار هم بودن فاصله داريم
چند قدمی که به سرعت طی خواهد شد و فصل وصال خواهد رسيد از راه
باور داشته باش که من با تو، و تو با من، يعنی زندگی!

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 21:53  توسط محمّد
تویی اینک همه فکر و روانم
ز توست اکنون همه جان و توانم
و من اینک در این دنیای کوچک
بدون تو، به حال خود نمانم
ببین یارم، ببین من در فراغت
که کم دارد وجودم آن نگاهت
چگونه سرد و خالی، دل شکسته
ز تو دورم، ولی چشمم به راهت
اگر بودی همینک در بر من
که میگفتند شدی تاج سر من
پس آنگاه این دلم شاداب میشد
نمی دیدش کسی خاکستر من
ولی اینک وجودت دل نواز است
وجودت حتی ز دور، کار ساز است
همین هم را خدا را شکر دارم
که بودِ تو برایم چاره ساز است
به پایان میرسد این هم به زودی
نمی دانم چه میشد گر نبودی
نمی خواهم بدانم من چه میشد
هزار ممنون که چشمانم گشودی
یقین دارم که پایانش وصال است
که پیوند دل و دل چون جبال است
نمی داند کسی ما چون دو کوهیم
نیاز یک کبوتر به دو بال است
من و تو با همیم، باهم بمانیم
غم و غصه ز هر دو دل برانیم
دلان باهم، کنار هم که باشند
سرود زندگانی را بخوانیم
دلا دیگر خمش باش، نه فغان کن
غم خود را درون دل نهان کن
فغان کردن چه باشد بر تو مرهم
به زخم دل فقط مرهم زمان کن
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:22  توسط محمّد
در نهایت دوری از همیشه به تو نزدیک ترم
بخشی از من شدی، بخش عظیمی از وجود مرا به خود اختصاص دادی تو
گاه تو را غاصب میدانم که دلم را غصب کردی
گاه تو را فاتح میدانم که دروازههای دلم را فتح کردی
اما پس اینها همیشه تو را فرشته ای میدانم که نعمت زیبا زیستن و زندگی کردن را به من عطا کردی
چه خطابت کنم مهربانم که هرچه بگویم بخش عظیمی از وجود زیبایت را انکار کرده ام
چه بنویسم که هرچه بنویسم هم ناگفته ها باقی میمانند، که احساس را نمیتوان نوشت
چه کنم که بیش از این از دستان ناتوان من بر نمی آید
نمیتوانم دستانت را بگیرم، اما میتوانم گرمیشان را توصیف کنم
نمیتوانم لبانت را ببوسم، اما میتوانم بگویم چقدر شیرینند
نمیتوانم موهایت را شانه کنم، اما میتوانم از پیچ و خمش بنویسم
نمیتوانم گل رزی به نشانه عشق به تو تقدیم کنم، اما میتوانم بنویسم
میتوانم دوست داشتنم را بنویسم برایت
میتوانم بنویسم برایت که : "دوستت دارم"

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 3:30  توسط محمّد
آن روز که به دنيا آمدی، آن روز که چشمان زيبايت به اين دنيای گهی زيبا، گهی تيره باز شد، پسرکی بودم
پسرکی که تازه راه رفتن می آموخت، آموخته بود شايد، اما به زمين ميخورد گاهی
و به ذهنش هم ختور نميکرد که شايد روزی، جايی، دخترکی فرشته صفت را بيابد
حتی نميدانستم عشق چيست، محبت را ميفهميدم، درک ميکردم، اما عشق را نه
دور بودم از تو، و اصلاً نميدانستم چه خواهد شد
اما ميدانم بی اختيار لبخندی بر لبانم نقش بسته بود که خبر ميداد از خبری که در راه است
گذشت، سالها گذشت، همه چيز عوض شد
پيدايت کرده بودم، آشنا بودی، از همان روز اول، آشنايی قديمی که هرگز نميشناختمت
آشنايی که دلم را نزدت امانت نهادم
دلی که داشت ميپوسيد و خشک بود را با خيالت، با فکرت، با عشقی که ظهور کرده بود آبياری ميکردم
دلم جوانه زد، نو شد، ريشه دواند، محکم شد و استوار، برگ و برش در وجودم بود و ريشه اش در عشق تو، در دلم
سبز و سبز تر شد، بزرگ و بزرگ تر شد، ديگر در وجودم، در من تنها جايش به تنگ آمده بود
سخت نفس ميکشيد، اگر تنها در من ميماند ديری نميپايید که ميخشکيد و با برگ ريزانش اشک ريزان ميشد، وجودم ميمرد
تقسيمش کردم، با تو، و تو، لحظه اي درنگ کردی، ترسيدم که مباد دست سبزم را هرس کنی
اما بخت با من بود، خدا با من بود، عشق با من بود، چرخ روزگاری که کم شده بود بر مرادم بچرخد تلافی کرد
پذيرفتی، با جان و دل، با وجود زيبايت، با دل مهربانت مرا، عشق مرا، وجود مرا پذيرفتی
سبز تر شدم، سبز تر از هميشه، و ميدانم ديگر هرگز زرد نخواهم شد
و ميدانم بهار زندگيم از راه رسيده، بهار زندگيم با تو آمد، تو بهار زندگیم بودی، هستی و خواهی ماند
و هر روز و هر لحظه، خدا را شکر ميکنم، از چرخ روزگار ممنونم و بر دستان و وجود پر مهرت بوسه ميزنم
که مرا، که عشقم را، که وجودم را با تو، با عشق تو، با وجود زیبای تو پیوند زد
تولّدت مبارک مهربان ترينم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 22:12  توسط محمّد
چه دلتنگم امروز، امشب، اين روزها
دلتنگ باران، دلتنگ يار، دلتنگ تو
پلک بر هم مي گذارم و مي جويم تو را
مبادا خشک شده باشد چشمه اشکم
که مرهم دل تنگم است
و در اين لحظه های دور از تو باز هم تنها تو را دارم
با يادت، با فکرت، با وجودت، با صدايت، با عشقت زنده ام
من با تو زنده ام
به اميد در کنارت بودن
و اين وجود من است که سرچشمه مي گيرد ز وجود تو، ز بود تو، ز چشمان قشنگ تو
کاش مي خوابيدم، تا بل تو را در عالم رويا زيارت مي کردم
و مي رويم و مي رويم و مي رويم، تا بدانيم، تا بدانيم، تا بدانيم
که اين منم ز تو، از آن تو، و برای تو
و اين تویي از آن من
ای کاش چشم که می گشودم رخ زيبايت در مقابل بود
در نظر می آيد اکنون، در خيال
خيالی که گاه آنقدر غرقش می شوم که مي رود از دستم دنيا، زمان، مکان، محدوديت
خيالی که تحقيقاً حقيقی خواهد شد
خيالی از جنس نور، از جنس زندگی، حقيقتی انکار نشدنی
و اين ماييم در کنار هم و در بر هم پس اين بازی روزگار
تنها ما، من و تو
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 7:57  توسط محمّد
من دلم مي خواهد ببينم پس اين پرده، پس اين حجاب فاصله را
کاش حائل می افتاد
تا دمی و درنگی ديده باشمش
نقش فاصله بسته بر اين پرده عشق
نقش دلتنگی
و خيس شده از اشک هايمان
و کوچک شده از دلتنگيمان
ولی هنوز سبز سبز است
چون بهار، چون برگ گل گمگشته
چون من، چون تو
و اينک، در اين هنگام
با اين فاصله
با اين حائل
تنها ميتوانم بگويم دوستت دارم
و نفس بکشم
به اميد روز ديدار
و زندگی کنم
به اميد روز وصال
وصالی که ميبينمش هر روز
هر لحظه
در هر کجا
و دستانم را ها کنم
به اميد گرمای داستانت
و وجودم را گرم نگاه دارم
به اميد حرارت وجودت
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 7:35  توسط محمّد